به گزارش هواشناسی قرار بود حوالی رامسر باران ببارد و اتفاقا خوب هم می‌بارید. از هر نفری که می‌پرسیدی نشانی‌اش را می‌داد. اما هیچ‌کدام مطمئن نبودند که خانه هست یا نیست. در حال جست‌وجو بودم که ناگهان گمان کردم؛ حالا خوب است برسم جلوی خانه، مرد دیگری در را باز کند و بگوید خانه نیست، رفته است تهران! راه سبزی را طی کردم تا دامنه‌ای در دل جنگل و دست آخر دیدم همان مرد قدبلند با مو و ریشی سپید کنار جیپ روسی به انتظارم ایستاده است. با چای و سیگار گپ زدیم و خندیدیم... گفت بهتر است گشتی هم در دهکده بزنیم. بوی گندم و نان تازه می‌آمد. نان خریدم تا برگشتم؛ گفت: «نون توی جنون» گیج و مات مانده بودم. خودش بود! کسی که از جنون می‌گفت، از «ابراهیم» و «اسماعیل»، از برزخ شک و یقین، از عشق، عرفان و اینکه چگونه می‌توان از طریق تعمیر موتوسیکلت به عرفان متعالی رسید... خیلی‌ها به دنبالش بودند هنوز هم هستند، اینکه نمی‌توانند پیدایش کنند را دیگر خودشان می‌دانند! من که پیدایش کردم. یک بار در یکی از روزنامه‌های کثیرالانتشار آگهی زده بود با این عنوان «آفیس با افاده محدود.» او به تمام معنا آرتیست است. معماری می‌داند، خانه می‌سازد. نقاشی و موسیقی تدریس می‌کند، با طبیعت زندگی می‌کند و از آواهای طبیعی آهنگ می‌سازد. هرآنچه به ذهن پویایش می‌رسد به زبان می‌آورد و چیزی را از میهمانش دریغ نمی‌کند. انسانیت را خوب می‌داند و زندگی را بهتر. چراغ کومه‌اش همیشه روشن است و در خانه‌اش به روی همه باز. شب تا صبح را به گفت‌وگو نشستیم. ساز زدیم، خندیدیم، خواندیم، آه کشیدیم. خیلی حرف‌ها را وقتی گفت که ضبط‌صوت خاموش بود... از سکوتش در 23 سال گذشته پرسیدم و اینکه مگر پیدا کردنش سخت است؟ گفت: «نه! ولی شاید کسی دقت شما را نداشته باشد.» معتقد به فلسفه و به‌خصوص فلسفه «قرقره» است! که مبانی‌اش بر این اصول استوار است؛ «هدف چرخیدن «قرقره» است نه انباشتگی «قرقره»! نخ خیلی مهم نیست.»... صبح روز بعد همان بارانی معروفش را که در فیلم «هامون» به تن داشت بعد از 23 سال به تن کرد و عکس گرفتیم. به سمت تهران که به راه افتادم دایم فکر می‌کردم او را دیگر نخواهم دید، دیگر پیدایش نمی‌کنم... همین‌طور هم هست، او مرا پیدا می‌کند اما من نه! آنچه در ادامه می‌آید اولین مصاحبه‌ با «اکبر مشکوتی» بازیگر نقش «علی عابدینی» است؛ درست 23 سال بعد از «هامون». این مصاحبه را به نقل از شرق در کافه‌سینما می‌خوانید:

‌خیلی‌ها یا دنبال شما هستند یا «علی عابدینی»...

بله جالب است و این باعث افتخار من است. فیلم پرفروشی هم بود اما خودم شخصا از این هیاهویی که شد چیزی متوجه نشدم. این فیلم باعث رونق زندگی‌ام شد و هنوز هم ادامه دارد. شاید الان بتوانم به راحتی 40، 50 نفر را دور هم جمع کنم.

شما راوی یکی از ماندگارترین نقش‌های سینمای ایران هستید. 23 سال از ساخت «هامون» می‌گذرد و شما هیچ مصاحبه‌ای انجام نداده‌اید. چرا؟

چون کسی سراغی از من نگرفت. کسی نمی‌داند من کجا هستم.

‌مگر پیدا کردن شما سخت است؟

نه! ولی شاید کسی دقت شما را نداشته باشد.

کنج عزلت را انتخاب کردید یا عارف شدید؟!

از یک دوره به چیزهایی که در اطرافم می‌گذشت توجه کردم وگرنه عارف نیستم، بلد نیستم عارف باشم. من یک جست‌وجوگر هستم. داستان هم دوست دارم و داستان‌های عرفانی در زندگی من خیلی تاثیر داشت. یکی از این داستان‌ها این است: «عارفی در خراسان میهمان کسی می‌شود و میزبان از او می‌پرسد روزگار شما چطور می‌گذرد؟ می‌گوید هر وقت روزی نیست صبر می‌کنیم و هر وقت می‌رسد شکر می‌کنیم. میزبان می‌گوید خب این کاری است که سگ‌های نیشابور هم انجام می‌دهند. عارف می‌گوید مگر شما چه می‌کنید؟ می‌گوید وقتی روزی می‌رسد تقسیم می‌کنیم و وقتی نمی‌رسد شکر می‌کنیم.» پیرو همین داستان، فلسفه‌ای دارم. ایده‌هایم را به همه می‌گویم معطل نمی‌کنم. در زبان ما هم مثالی با عنوان «نخ دادن» وجود دارد. فلسفه من فلسفه «قرقره» است. هدف چرخیدن «قرقره» است نه انباشتگی «قرقره»! نخ خیلی مهم نیست. به نظرم کارگر هم می‌تواند عارف باشد. عارف کسی است که کارش را با عشق انجام می‌دهد و به آن علاقه دارد. من هم به هر کاری علاقه داشته باشم انجام می‌دهم و به زور نمی‌توان من را به کاری وادار کرد و تا جایی که بتوانم پیش می‌روم.

‌حتی اگر به جنون برسد؟

وقتی انسان از روی یک خط یا مرز رد شود دیگر نمی‌تواند برگردد و به نظرم باید روی خط و مرز رقصید. وقتی مرز را رد کردی دیگر نمی‌توانی برگردی. جنون یک معنی فیزیکی دارد و یک معنی اجتماعی. کسی که کاری را انجام می‌دهد که با کارهای دیگر متفاوت است می‌گویند مجنون است مثلا وقتی من ثروتم را به فقرا می‌بخشیدم همه فکر می‌کردند من دیوانه هستم در حالی که من یک دارایی داشتم و می‌خواستم هنر با آن پدید آورم، دوست داشتم دیگران هم استفاده کنند و این جنون من به دیگران آسیبی نمی‌زد.

‌یعنی به قول خود شما؛ «نون توی جنون»؟

بله، همینطور است. سال‌هاست با جیب خالی زندگی می‌کنم چون سال‌هاست که درآمد چندانی ندارم و همینطور زندگی می‌کنم. وقتی کاری را تمام می‌کنم پولم هم تمام می‌شود. اصولا دیوانه‌ها من را دوست دارند و هر جا می‌روم با من رابطه خوبی دارند. این هم گریه‌دار است و هم خنده‌دار. به نظرم کسی که این آدم‌ها را اداره می‌کند کار سختی دارد. آنها عاشق موسیقی هستند. من اصولا تحمل روشنفکرها را ندارم چون به نظر من روشنفکری یک حرفه برای ارایه چیزی است که بیشتر از دیگران می‌دانند که مطرح شوند. مهم نیست که این قشر چه می‌گویند ولی مهم این است که به چه عمل می‌کنند، در این قشر عمل کردن خیلی ضعیف است.

پس کسی که عملگرا باشد روشنفکر است؟

نه صرفا.

‌این را می‌گویید برای اینکه خودتان فرار کنید؟

نه. این‌طور نیست. من روحیه و تفکری با طنز عرفانی دارم و به نظرم عرفان یک خط هوایی است که جالب است اما درباره روشنفکری؛ روشنایی اندازه ندارد. تاریکی مفهوم دارد چون کلا تاریک است ولی روشنفکری میزان ندارد.

‌نظرتان در مورد عشق و نفرت چیست؟

عشق و نفرت یا تضادهایی شبیه به هم که در تفاوت با هم هستند همگی از یک خانواده هستند. می‌توانی از یک نفر متنفر باشی و در عین حال عاشقش باشی یا برعکس. اما چیزی که در تقابل با همه اینهاست ترسیدن از زندگی است و این ترس، جنسی شبیه خودش ندارد. یعنی بترس از اینکه چه اتفاقی خواهد افتاد. یعنی وقتی واهمه‌داری رها نیستی.

‌به نظرم در داستان «ابراهیم» و «اسماعیل» هم همین واهمه وجود دارد...

در یک دوران قربانی کردن هنری بوده و ابراهیم می‌خواست عزیزترین شخص در زندگی‌اش را قربانی کند و من این را نمی‌فهمم. به نظرم اینها موضوعاتی است که دهان به دهان چرخیده و ماجرای ساده‌ای نیست که کسی بخواهد به همین راحتی فرزندش را قربانی کند. به نظرم یکسری انرژی هست که مثل یک فرودگاه به دنبال جایی هستند که در آنجا بنشینند. به نظرم فرودگاه ذهن پیامبران این آمادگی را داشته که این انرژی‌ها در آنجا فرود بیایند. بزرگی می‌گوید اینها مثل گل سرخ هستند و وقتی می‌روند عطرشان را هم با خودشان می‌برند.

‌با این تفاسیر شما خود «علی عابدینی» بودید.

بله. خب به هم شبیه بودیم. «مهرجویی» می‌دانست که من این‌طور زندگی کرده‌‌ام و بازی در فیلم مانند تکرار چیزی بود که بلد بودم و برایم عجیب نبود. سال‌ها پیش که به شمال آمدم روستا برق نداشت. برای تمام روستا برق کشیدم به جز خودم. حتی رادیو نداشتم و با چراغ نفتی زندگی می‌کردم و توانستم خودم را از تکنولوژی رها کنم.

مثل سکانسی که «علی عابدینی» در کاشان آب را برای آن روستا می‌آورد و روستاییان برای تشکر او را می‌بوسند. در همین صحنه شش هفت کارگر هم ایستاده بودند. یک‌باره «مهرجویی» به «شکیبایی» گفت؛ تو هم زیر درخت بایست. در حالی که در صحنه‌های قبلی ایشان در کادر نبود. خلاصه یک‌بار دیگر صحنه گرفته شد، تا در صحنه دسترسی به آب مهیا شد همه به سمت «شکیبایی» رفتند و او را بوسیدند! «مهرجویی» عصبانی شد و گفت چرا به آن طرف می‌روید و آنها گفتند ایشان (شکیبایی) به مهندس‌‌ها بیشتر شبیه است. (با خنده)

روزهای اول بعد از نمایش بیرون از خانه بودم، پسری که در حال ورزش بود وقتی از کنار من رد می‌شد به من سلام کرد و گفت؛ «چاکر آقای عابدینی!» (با خنده) بعدها چند نفر از دکترهای جوان هم که با من آشنا شده بودند مدام من را به درکه دعوت می‌کردند که بعد فهمیدم من را برای جلب توجه دخترها با خودشان می‌برند.

چند سال پیش به بازار رفته بودم و آقایی از کنار من رد شد و من را به نام «عابدینی» خواند. چند قدم که دورتر شدم تازه فهمیدم منظورش فیلم «هامون» بوده است. سال گذشته در ونک بودم و یک جوان دنبال من آمد و گفت؛ «شما آقای عابدینی هستید؟» گفتم؛ «شما من را از کجا شناختید؟» گفت؛ «شما را از روی صدایتان شناختم» برایم جالب بود در حالی که من در فیلم خیلی صحبت نکرده بودم. چندی پیش هم آقای «مانی حقیقی» تماس گرفت و از من خواست به دیدنش بروم. وقتی به دیدن ایشان رفتم گفتند؛ قصد داریم فیلمی به نام «هامون‌بازها» از کسانی که در «هامون» بازی کرده‌اند بسازیم. از ایشان در مورد دستمزد پرسیدم و گفتند دستمزدی در کار نیست و کار افتخاری است. گفتم خب تا تکلیف دستمزد مشخص نشود من کاری انجام نمی‌دهم و وقتی دیدم ایشان ناراحت شد گفتم اشکالی ندارد من این کار را انجام می‌دهم ولی به آقای «مهرجویی» بگویید اوضاع مالی «علی عابدینی» خیلی خراب است. خلاصه من را روی صندلی نشاند و چند سوال پرسید و من هم جواب دادم. وقتی چند سال بعد به هند رفته بودم اتفاقی یک بروشور را دیدم که روی زمین افتاده بود و مصاحبه‌ای با «کریسنا مورتی» بود و آن را خواندم. خبرنگار از ایشان خواسته بود که مصاحبه کند و گفته بود نمی‌توانی با من مصاحبه کنی چون من ممکن است حرف دیگری بزنم. بعد از کلی اصرار در سوال اول پرسیده بود که شما در وضعیت کنونی‌تان خوشبخت هستید؟ او هم در پاسخ گفته بود؛ دیدی بلد نیستی سوال کنی؟! من اصلا معنی بدبختی را نمی‌دانم که برای شما از خوشبختی صحبت کنم. وقتی «مانی حقیقی» مشابه این سوال را از من پرسید من هم همین جواب را به او دادم اما به نظرم «هامون‌بازها» مستند ضعیفی از آب درآمد و تعریف چندانی هم از آن نشنیده‌‌ام. خلاصه فیلم «هامون» برای من ارزش مادی نداشت که زندگی‌ام را تحت‌تاثیر قرار دهد ولی از نظر معنوی ارزش زیادی داشت. 44 ساله بودم که «علی عابدینی» شدم. وقتی هم برای نمایش فیلم به فستیوال رسیدم اول فیلم را ندیدم. به نظرم با مینیمم وسایل کار خیلی خوبی ساخته شده است. در کل فیلم خیلی ساده بود و من فکر نمی‌کردم اینقدر بُرد داشته باشد.

‌به نظر شما دلیلش چیست؟

«مهرجویی» بلد است در چه زمانی چه فیلمی بسازد. مثل همین فیلم «نارنجی‌پوش». یا زمانی که فیلم «اجاره‌‌نشین‌ها» را ساخت مردم احتیاج به خندیدن داشتند، مدام فکر می‌کردم چطور صحنه خراب شدن ساختمان را در فیلم «طهران-تهران» ساخته است.

‌از قرار تمام صحنه‌های «هامون»، فیلمبرداری شده بود و منتظر شما بودند تا بیایید...

همه صحنه‌ها پشت سر هم گرفته می‌شد. من در شمال زندگی می‌کردم و نمی‌دانم «مهرجویی» از چه زمانی تصمیم گرفت که این صحنه‌ها در منزل من در شمال (که زیر آب رفت) گرفته شود؛ خاطرم نیست شاید هم خودم این پیشنهاد را داده باشم. چون یک‌بار به «مهرجویی» گفته بودم که در شمال منزلی دارم و ایشان برای فیلمبرداری از صحنه‌ها از من خواست که مثلا یک دختری را پیدا کنم که لباس عروسی بپوشد و صحنه‌های مربوط به عروسی را بگیرند یا اینکه دنبال شخصی بودند که سوار بر اسب وارد شود. یک شخص علاقه‌مند به سینما هم بود که راننده تاکسی بود و دست آخر هم تصور می‌کرد که «حمید هامون» است! با همان راننده تاکسی یک اسب سفید را پیدا کردیم و آوردیم. اتفاق جالبی که آن زمان افتاد این بود که وقتی در آمریکا بودم به منزل یکی از دوستان ثروتمندم رفتم که یک پسر 10، 12 ساله داشت و اسباب‌بازی‌های زیادی داشت که قصد داشتند آنها را دور بریزند. دوستم نمی‌دانست که با آن همه اسباب‌بازی‌ها چه‌کار کند و من پیشنهاد دادم که از طریق زمینی به ایران بفرستد که من بعد آنها را به دیگران دادم. از جمله آنها یک بادبادک بود. یک روز ابری که کنار ساحل رفته بودیم خواستم این بادبادک را هوا کنم. آن موقع «تورج منصوری» نشسته بود پشت دوربین و دوربین هم نیم دقیقه فیلم نگاتیو داشت و از صحنه دویدن و هوا کردن بادبادک من فیلم گرفته و در فیلم هم گنجانده بودند که به نظرم خیلی بی‌ربط بود اما صحنه قشنگی از آب درآمد. یا کاراکتری که به عنوان آدم پولدار در ساحل سوار بر اسب می‌آید، من معرفی کرده بودم و واقعا هم آدم مهم و پولداری به عنوان یک کامیون‌دار در منطقه بود. در صحنه کنار ساحل که «هامون» قرار بود با دسته‌چک توی گوشش بزنند، من مدام می‌گفتم که این کار را نکنید چون ناراحت می‌شود. خلاصه صحنه گرفته شد و این اتفاق هم افتاد و گروه همه در حال خندیدن بودند. در صحنه تصادف معمولی در خیابان «فرشته» کلی وقت صرف کردیم. در راه هم یک ژیان را با سرنشینانش دیدیم و پیشنهاد بازی به آنها دادیم و قبول کردند و دنبال ما راه افتادند. یک نفر شوفر تاکسی هم هر روز با پسرش آنجا حاضر بود. هر روز ساندویچ هم با خود می‌آورد و اظهارنظر هم می‌کرد و هر‌جا می‌رفتیم دنبال ما می‌آمد. تا اینکه تسمه پروانه ماشین پاره شد و این شوفر تاکسی به داد ما رسید و رفت از صندوق عقب تاکسی تسمه‌ای آورد و کار را راه انداخت. «مهرجویی» به او امداد غیبی می‌گفت! این صحنه هم برای من خیلی سخت بود که «هامون» مرا می‌بیند اما مثلا من او را نمی‌بینم و با «مهرجویی» در ماشین در حال صحبت هستیم. منشی صحنه (پروانه پرتو) هم خانم خیلی فعالی بود. مدام لباسی که باید می‌پوشیدم را به من یادآوری می‌کرد؛ پولیور خاکستری، کت سرمه‌ای! گفتم خانم من همین یک کت را بیشتر ندارم و یادآوری نمی‌خواهد.(با خنده)

‌دیالوگ‌های «علی عابدینی» چطور خلق شد؟

دیالوگ‌هایم بداهه بود هرچند که دیالوگ‌های سختی نداشتم. من «چگونه می‌توان از طریق تعمیر موتو‌سیکلت به عرفان متعالی رسید» را خوانده بودم و می‌دانستم پسری با پدرش می‌رود تا درس معرفت بگیرد در جاده‌های بیراه آمریکا. البته نگرشی که «مهرجویی» به این مسایل داشت را من ندارم و فقط کتاب می‌خوانم و از جنبه فلسفی به کتاب نگاه نمی‌کردم. من سناریو را اصلا نخواندم. به «مهرجویی» گفتم هر جا که لازم است به من بگویید چه چیزی باید بگویم. بعدها شنیدم که تقریبا 80‌درصد فیلم ساخته شده بود و فقط صحنه‌های مربوط به نقش من مانده بود و هر بار از «مهرجویی» در مورد کاراکتر این نقش سوال می‌شد ایشان می‌گفت بالاخره این شخص را پیدا می‌کنم و من هم آن موقع بی‌خبر در کانادا بودم.

‌چطور با «داریوش مهرجویی» آشنا شدید؟

دقیقا خاطرم نیست اما همان زمان که ایشان فیلم «گاو» را ساخته بود از طریق دوستان مشترکی که داشتیم با هم آشنا شدیم ایشان به عنوان یک کارگردان موج نو سینما مطرح بودند.

‌و این دوستی تا پیشنهاد بازی در فیلم «هامون» ادامه داشت...

در اینجا به موردی جالب اشاره می‌کنم که کمتر کسی از آن مطلع است. پسرم در کانادا به دنیا آمد و وقتی شش‌هفت ماهه بود به ایران و تهران برگشتم و قرار بود در منزل پدر همسرم ساکن شویم. درست شب ارتحال امام خمینی (ره) بود و ما به هیچ عنوان نتوانستیم وارد خیابان عباس‌‌‌آباد که منزل پدر همسرم بود شویم. تصمیم گرفتم به منزل یکی از دوستان مشترکم در میرداماد بروم و شب آنجا بمانم. وقتی به آنجا رفتم ایشان از دیدن من خوشحال شد و گفت «داریوش» شش هفت ماه است دنبال تو می‌گردد و هیچ‌کس هم نمی‌دانست من کجا هستم. من هم نمی‌دانستم چرا به دنبال من است. پیش خودم گفتم شاید کاری برای من سراغ دارد. آقای «مهرجویی» صبح آمدند و چندبار که در بالکن بودم مدام به من نگاه می‌کرد و من از کارش متعجب مانده بودم. ایشان به من پیشنهاد کار در فیلمی جدید را داد و آدرس دفترش را هم در خیابان «نیلوفر» داد. وقتی به آنجا رفتم «حسین سرشار» را آنجا دیدم که صدای ایشان من را با سینمای خارجی آشنا کرده بود. چون وقتی بچه بودم و هرازگاهی به سینما می‌رفتم فیلم‌های خارجی می‌آمد و چیز زیادی متوجه نمی‌شدیم تا اینکه هنر دوبله وارد سینما شد. دوبله آنها اغلب فیلم‌های فکاهی ایتالیایی بود. ایشان وقتی من را دید خوشحال شد و استقبال کرد و خلاصه با خواسته «مهرجویی» برای بازی در فیلم موافقت کردم. ایشان به من آدرس محل فیلمبرداری در خیابان ویلا را دادند و از من خواستند با «خسرو شکیبایی» در آنجا آشنا شوم. وقتی رفتم دیدم یک صحنه در پیاده‌رو در حال فیلمبرداری است و مردم هم در حال تماشا بودند. دیدم «شکیبایی» گوشه‌ای نشسته و سردرد دارد و دنبال مُسَکن است. پیش ایشان رفتم و گفتم اجازه می‌دهی من سرت را خوب کنم؟ و این‌طور بود که با ماساژ دادن سر ایشان و خوب شدن سردردش دوستی ما آغاز شد.

‌برای بازی در این فیلم چقدر دستمزد گرفتید؟

«مهرجویی» از من پرسید چقدر می‌خواهی؟ من هم یک وانت قدیمی «دوج» پیدا کرده بودم که لاستیک جلوی آن خراب بود و گفتم یک جفت لاستیک می‌خواهم. ایشان 40‌هزار تومان به من داد و من هم رفتم لاستیک خریدم و گذاشته بودم کنار که سر فرصت لاستیک‌ها را جا بیندازم که از شانس من آنها را دزدیدند و دستمزد بازی در این فیلم هم این‌طور شد.

‌بازی در «میکس» و «پری» هم از قرار به شما پیشنهاد داده شده بود...

بله. اما مردم با «علی عابدینی» کار داشتند و بیشتر متوجه می‌شدم که این نقش ادامه دارد و بازی در فیلم‌های دیگر این نقش را نابود می‌کند. «علی عابدینی» بود و یکباره نبود. حالا اگر قرار بود این نقش‌ها را ایفا کنم تاثیری که این نقش داشت را از بین می‌برد. با این همه گمان نمی‌کنم نقش دایی بابا در فیلم «طهران-تهران» خیلی روی «علی عابدینی» تاثیری گذاشته باشد.

‌برای فیلم «طهران-تهران»چطور شما را پیدا کردند؟

بقالی به من در اینجا گفت از تلویزیون استان گیلان دنبال شما هستند. دست آخر فهمیدم یکی از دوستان دستیار «مهرجویی» در تلویزیون استان گیلان فعال است و بقال پسرخاله دوست دستیار «مهرجویی» است. اینچنین شد که به تهران رفتم و کار شروع شد.

‌الان اگر پیشنهاد دیگری داشته باشید بازی می‌کنید؟

خیر! فکر نمی‌کنم بتوانم با کارگردان دیگری کار کنم چون بلد نیستم. مگر اینکه یک فیلم عالی پیشنهاد شود. یک‌بار به «داریوش مهرجویی» گفتم حالا که جلودوربین راحت هستم یک نقش عالی و جدی به من بدهید چون من قابلیت این را دارم ولی کارگردان خوبی را می‌طلبد.

‌به جز آقای «مهرجویی» با چه کسی دوست دارید کار کنید؟

«علیرضا داوودنژاد» دست من را در موسیقی فیلم‌اش خیلی باز ‌‌گذاشت و دوستش دارم. خیلی‌ها جرات نمی‌کنند موسیقی فیلم‌شان را به کسی بسپارند که خیلی معروف نیست.

‌دوست دارید چه نقشی را بازی کنید؟

دوست دارم یک بازپرس خشن باشم. (با خنده) سوال سختی است. طرفدار یک نقش ساده اما گیرا هستم چون من در حفظ کردن دیالوگ‌ها ضعیف هستم و نمی‌توانم بفهمم که هنرپیشه‌ها چطور دیالوگ‌های طولانی را حفظ می‌کنند.

‌با توجه به تجربیاتی که در حوزه تبلیغات و طراحی شعار تبلیغاتی دارید؛ برای روزنامه «شرق» چه شعاری را پیشنهاد می‌کنید؟

«همه راه‌ها به «شرق» ختم می‌شود.» البته بستگی دارد که چه موضوعی را می‌خواهید به مخاطب برسانید. الان شعارتان چیست؟

‌آفتاب از «شرق» طلوع می‌کند.